اینم یه غزل نو که شاخ تو جیبش کردن...



چند تایی میخ کم دارد خط شیوایتان

توی کفش من چه می خواهد پس آخر پایتان؟

 

چشمه ام ...پرتاب سنگ آشفته ام کی می کند؟

ناله ی مشتی وزغ میماند از غوغایتان

 

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دا

رم که با دست خود آویزان کنم از پایتان

 

نه نه ...من دشمن نمی دارم شما را چون هنوز

خنده می اندازدم  با خویشتن دعوایتان

 

مستم از این غور نفسانی که دارد می کند

با دیازپام از سر خلقی مسلمان وایتان

 

فندکی کوچک برایم شعله می آورد و شعر

برف سالانی که طی کردم بدور از سایه تان

 

من چراغی خرد در کف داشتم طوفان شدید

بعد گم شد در همین طوفان هواپیمایتان

 

-   -  دارم از این غار بیرون می روم ... اخبار گفت

لاشخورها کرده اند این دور و بر پیدایتان

 

به خرج دیگران بروز شدن

سلام دوستان


من بعد از آن کلاه که آدم سرم گذاشت

حرصم برای چیدن تو بیشتر شده است


http://www.farzad56.blogfa.com/



از شاعر توانمند رضا علی اکبری دو غزل بخونید.


بخار روح

چون شبم-غلیظ و خسته- در برت

روشنم کن از فروغ خنجرت


مثل طرحی از سیاه و مخمل است

گیسوان در فضا شناورت


در هوای پرسه و پریدنم

آسمان تو باش و من کبوترت


چشمی از تو شیر-در پی فریب-

شوکران ولی به چشم دیگرت


این غزل بخار روح شاعر است

شاعری که دود شد برابرت


دود او به شکل ابر کوچکی

گریه می کند همیشه بر سرت



خط سوم

دنبال من نگرد که در متن خود گمم

راز مرا مخواه، من آن خط سومم


در کوچه های خستگی و سرشکستگی

پیغمبر وفا و رسول تبسمم


گاهی چراغ بر کف و انسانم آرزوست

گاهی بریده از همه، زندانی خمم


روزی تمام آبی آرامشم ولی

روزی تمام خشم و غرور و تلاطمم


سیبی به نام عشق مرا از بهشت راند

بیرون نکرد فتنه ی شیطان و گندمم


_


در انتظار چشم تو چشمم معطل است

عمری گذشت و نوبت من نیست، چندمم؟