سلام دوستان.

یه دوستی زنگ زده میگه ناشر خوب سراغ داری؟

گفتم بنده خدا دلت خوشه ها. مگه ناشر خوبم داریم؟

میگه واسه چی؟

میگم:  یه روز ی همین سوالو از یه دوستی پرسیدم. بنده خدا ازون روز تابحال هروقت منو می بینه  بابت جوابی که بهم داده ازم معذرت خواهی می کنه.

دو سال پیش کتابمو از سر دلسیری دادم به انتشارات داستان سرا. که چه داستانی هم سرایید. هنوز که هنوزه سیصد جلد کتابم قلنبه تو جیب آقای محمد ولیزاده ست. سیصد تا ۱۷۰۰ تومن البته. 

 

از من پرسیدی از دیگری نپرس. ختم کلام.

 

اینم یه شعر آزاد.؛ هنوز آزاد...البت.

 

دنیا

جای کوچکی؛

                  سبدی

و خواب می­مکد شست مرا

که بیداری ام خبردار نمی­ماند

تا ماهی چشم­هام حبابی آورده باشد بر لب حوض

 

سبدی؛

روی پله برقی فروشگاهی که رها شده باشد

و به اندازه­ی چشمی که میدواند، پایی که می­جنباند؛ خرید می کندِ مردم

یا شاید همین پس و پشت­های ژنتیک-م

              دهکوره ای... قصبه ای

با حاشیه­ی نخل و حصیر و  پیچش یک خلخال در مچ پایی

و نه قوسی که  ته لهجه ی مرا

بادبانی پندار کند

که تا سیگار برداری

سفید نمی­کشدِ

یک بندر کولی...

دودِ دویده بر سبخ زار

 رد پای عزلت یک پسین شرجی

ورچریده بر دیوار

-

بر عکس بیانداز و برو بیرون

از افق و آمار و هرچیز لمسیدنی دیگر

راستِ نقشه­ی جغرافیا را می­گیرد این ونگ ونگ

و پرچم هم بوزد

این فلش ها کشور نمی­شوند

که ناخدا به کپتان

بوقی تعارف نمی کند

- چه سلامی؟!

 

گاری، سواری، همواپیماری، سفینه ی فضا ری!

«پاسپورت لطفن»

به این مریخی های بی پدر و مادر باید حالی کندِ

                                         یک ونگه در سبد!