سلام

من این روزها خیلی کم دست به قلم می شوم برای نوشتن غزل...

مگر آنکه دوستی بهانه ای دستم بدهد... دیروز دوستی به دیدنم آمد و بهانه ای دستم داد.  یک بیت برایم سرود به تملقی شوخ طبعانه. و رفت. من هم برای آنکه این بیت جدیت رمانتیکش را از دست بدهد، بیتی بر آن افزودم به طنز... ولی دیگر دیر بود و غزل او برای خودش نام و نشانی دارد حالا. گرچه نمیخواهم آن بیت را اینجا بنویسم.اما آن یک بیت که به طنز سرودم گویا مهره وار در چرخ و دنده ی ماه ها خوابیده ی طبع و تمرین جا افتاد و سر و صدایی جانانه بپا خاست در "تولد" یا "تولید" این غزل؛ هر که هر چه خواست بخواندش... مهم نیست.

 

  

این آه پا گرفته به افسوس کوچکی

گیلاس می دهد لبم از بوس کوچکی

 

من مست نیستم، کمی الکل چه می کند؟

فارغ نمی شد عقل به فانوس کوچکی

 

رد مرا گرفته به تردید... من کی ام؟

در من نفوذ کرده چه جاسوس کوچکی!

 

باران ناگهانم و در موی چتری ات

آشفته حال بازی  محسوس کوچکی

 

دارم به برف می دوم از ترس احتراق

در خانه جا نهاده پریموس روشنی

 

یعنی شنیده ای که ازین کوه لعنتی

راهی به دره برده اتوبوس کوچکی؟

 

 **

باید بغل بگیرمت ای آفتاب تیر-

از داغ پیکرت تب ملموس کوچکی!

 

از فرط چشم هات به شب می برم پناه

خوابم نمی برد؛ دقیانوس کوچکی

 

گاهی تمام شریان­های حیاتی ام

تسلیم می شوند به ویرووس کوچکی

 

خط و نشان نمی کشم اما پَرم نده

یا نیستم شبیه به ققنوس کوچکی؟  

 

دیگر گلوی این غزل افتاده زیر تیغ

پیچیده دور پام اختاپوس کوچکی

 

پس می زنم به کوچه و بر پلک می برم

پروانه ی پریده ی  کابوس کوچکی

 

دیگر نمی گذارم این ساعت ...این سکوت

با من چه کرده عقربه ی لوس کوچکی!