سلام

این کار تازه رو تا داغه از دستم بگیرین...

 

 

بالش آسمان

ردمال خال کفش دوزک!

از برخاستنم قرمز ریخته

 

تا پنجره بگشایم

ناشدنی ها

صندوق پست جدید خانه را یافته اند

در پیراهن هایم ابر می کنم

در راهن هایم

در ران هایم

در هُرنایم

وادامه می دهم

 به اتصال سنجاقک های مرده روی پوستم

 

به پیوست همه ی مرداب های جهان

تک به  تک

شماره خورده اند

سلول های مرده زای زیر ناخن هایم

...

 

 

رفتنم آمده است 

رفتنم از دیروز آمده است 

شاید اجازه دادم

زن های زیر پوشم امروز هوا بخورند

شاید

به روابط  بی دامنه ای رفتم

که از کوه های پشت دمپایی ام خستگی می سرند

نه دیگر...

به این پستچی بی پدر و مادر اعتمادی نیست

که در فرصت های هیز بعد الظهر

خالهای دامنم را

تنم را

 

...

از دیروز

درخت ها

در پیاده رو به اعتصاب نشسته اند

 

تا بگذرد

زن ناشدنی ناممکنی

که هر روز

پی گرد سنجاقک های گریزان فصلی

می دود ، می گریزد، می گریزاند!