سلام.

  دعا می کنم امروز اخبار بهتری برسد به همه.

این غزل هم بخاطر صباح گزی دوست دردانه ام که غزل جدید می خواست.

 

 

از بخت بد چقدر کبود آفریده است

هرقدر سنگ تر شده بود آفریده است

 

مولکول های خون مرا ذوق دیدنت

در حالتی شبیه جمود آفریده است

 

بعدن نگاه کرده خدا دیده جای دل

یک خانه بی پلان ورود آفریده است

 

من خشت خشت پا به تماشایم، انتظار

درخانه احتمال فرود آفریده است

 

ساعت نمی خری و خدا حین خلق من

دل را یکی دو ثانیه زود آفریده است

 

آنسوی پرده دست به سر کرده ماه را

این طرز رد شدن که شهود آفریده  است

 

هی آفتاب گردان! سر در هوایی ات

در من مترسکان حسود آفریده است

 

اصلا بعید نیست ندانی چه می کند

با خرمن این جرقه که دود آفریده است

 

چشم ترا خیال من از فرط تشنگی

قویی درآستانه ی رود آفریده است

 

می پرسم از خودم که خدا اشتباه را

بعد از سرشتن تو چه سود آفریده است؟

 

من باید  از تو .. از تو....نگویم

 

... ... ... ... ... ... ... ...   

 ... ... ... ... ... ... ... ...

 

                                   خدا ترا

بیتی که می توان نسرود آفریده است

 

دستم نمی رسد به تو از پشت واژه آه

لعنت بر این غزل که حدود آفریده است