سلام...
این غزل ادای دین من است به آن ها که وقتی بمباران می کردند بوشهر را و با بقیه ی همکلاسی هایم به سوله های توی حیاط مدرسه پناه می بریدم، در جبهه به خاک و خون غلتیدند. و به یاد رقیه حیاتی که در همان بماران ها شهید شد.
امیدوارم روحشان به واسطه ی این قلم خوشنود باشد![]()
پیراهنت که توی کمد ایستاده است
گاهی ضریح خستگی خانواده است
من امتحان سخت که دارم به شانه هاش
سر می نهم...و حس نفس هات ساده است
می افتد آستین تو چون ابر سرم
وقتی درآن تزاحم مولکول و ماده است
از ترس محو بوی خوش آنرا نشسته است
مادر و توی جیبش میخک نهاده است
هرچند من اجازه ندارم بپوشمش
انگار دکمه هاش به رویم گشاده است
اما بزرگ تر که شوم چکمه هات را
که رنگشان شبیه شب و ماه و جاده است
در خاکریز زندگی ام پام می کنم
اینجا که در تهاجم مرگ و اراده است
بابا! برادران ترا ترس باختن
بعد از تو باوراند که " جنگ استفاده است"
روزی برادران تو در شهر گم شدند
از یادها گریخت که مسلم پیاده است
ترجیح می دهم که نپرسی که چفیه را
مد از بهشت تا به کجا سوق داده است
یک روز می رسیم به هم ...شکوه می کنیم
روزی که گردن سگ ها در قلاده است
تنها پناه زخم من این پیرهن ...که خون
بعد از فرو نشستن خنجر شفا ده است