اینم یه غزل نو که شاخ تو جیبش کردن...



چند تایی میخ کم دارد خط شیوایتان

توی کفش من چه می خواهد پس آخر پایتان؟

 

چشمه ام ...پرتاب سنگ آشفته ام کی می کند؟

ناله ی مشتی وزغ میماند از غوغایتان

 

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دا

رم که با دست خود آویزان کنم از پایتان

 

نه نه ...من دشمن نمی دارم شما را چون هنوز

خنده می اندازدم  با خویشتن دعوایتان

 

مستم از این غور نفسانی که دارد می کند

با دیازپام از سر خلقی مسلمان وایتان

 

فندکی کوچک برایم شعله می آورد و شعر

برف سالانی که طی کردم بدور از سایه تان

 

من چراغی خرد در کف داشتم طوفان شدید

بعد گم شد در همین طوفان هواپیمایتان

 

-   -  دارم از این غار بیرون می روم ... اخبار گفت

لاشخورها کرده اند این دور و بر پیدایتان