سلام

این هم یه غزل جدید واسه شاکیا

 

چنین که می دهدم شانه ات بهانه به دست

میان راه می افتم به گریه شانه به دست

 

تو دور می شوی و موج دامنت در چنگ

چنان که دریا یی می رود کرانه به دست

 

حسود قد تو نخل از کنار راه گذشت

گرفته یک سبد زرد دخترانه به دست

 

بلند می شوم ..از جای پات مکشوف است

که کفش آمده از پات دلبرانه به دست

 

به خانه برگردم؟ کوچه ها چه می گویند؟

بدون تو ...و فقط چند خط ترانه به دست؟

 

و خواب هام پراست از پرنده ای بر نخل

که آتش از جلوی چشم هاش لانه به دست..

 

کلاه... کفش... من این آدمم: خلی خوددار

و قبض هام به طرزی موقرانه به دست

 

بدون تو همه چیزم ردیف تر شده است

ردیف بودن ناواردی نشانه به دست...

 

زمان برای ترا جستن از کفم رفته ست

بگو چه میدهدم جز غمت زمانه به دست؟

    

     * * * * * * * * * * *

  

 

این ترانه رو هم ۳  شب پیش گفتم.

یه سری اصطلاحات بومی داره مربوط به لنج. مثلا خن یعنی زیر عرشه...گرا دادن: گزارش عمق آب. جاشو: مرد دریا ...  جهاز: لنج

 

دلم یه لنج شیکسته س، یه صخره رفته تو کارش

تموم دریا میخواد تخته تخته از پا درآرش

واسش نمونده کسی جز غروب دلش خوشه انگار

به این یه جاشو که دود می کنه غماشو کنارش

نفس نمی زنه غمباد گرفته راه گلوشو

می­خواد بمیره و از شروه خوندن اومده عارش

می­خوام یه وختا بگم لش­کشون بیارنش اما

می­دم با دست خودم نم نمک تو دریا فشارش

پریدن از رو خنش مرغا خیلی وخته که رفتن

دلم خدا! دیگه راستی دراومده ست دمارش

دارن نهنگا می رن سمت خشکیا که بمیرن

غلط گرا دادن انگار به این جهاز و سوارش...