برای خاطر عزیز ریحانه همسر برادرم

یک شعر از کتاب اولم



شوهرم اخم کرد و رو گرداند، گفت ای حیف نان...کپک زده ای

لجم آمد ادا در آوردم، در دلم درد چنبرک زده ای


سر خودکار قرمزم خم شد روی دفتر و نقطه نقطه گریست

زیر دستم دوباره جان میداد بیت تبدار مخملک زده ای


بر سرم داد می کشد مردی با تمسخر: فروغ فرخزاد!

آن غذا سوخت بچه شد بیدار...به کدام آسمان پرک زده ای


در دلم فحش می دهم به کسی: لعنتی! دزد واژه ام ، شعرم!

تا بیایم به مصرع دوم به غزلهام ناخنک زده ای


می روم جمعه خانه ی پدرم، چمدانم پر از مجله و شعر

قشقرق می کنم به پا سر درک ، سر هر معنی درک زده ای