|
تمشک
شعر و شعر و شعر
|
![]() سلام دوستان. بعد از مدتی طولانی به بهانه ای خیلی خوب وبلاگ کم رونقم رو به روز می کنم. کتاب رمان همسرم « محمود سعید نیا » توسط نشر «حرفه هنرمند» به تبع رسید. این کتاب هم اکنون در نمایشگاه تهران عرضه شده.از همینجا باز هم به او تبریک می گم و امیدوارم باب چاپ کتابهای بعدی او از طریق این رمان باز شده باشه. من خودم این رمان رو سه دفعه خوندم ولی به دلیل پاره ای ملاحظات از ابراز وجد بیش از حد خودداری ورزیده و این مقال را به دیگر دوستداران رمان های خوب وا می گذارم. ضمنن کتاب رو می توانید فعلن از غرفه ی کتاب «حرفه هنرمند» خریداری نمایید.
[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 16:41 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام... این غزل ادای دین من است به آن ها که وقتی بمباران می کردند بوشهر را و با بقیه ی همکلاسی هایم به سوله های توی حیاط مدرسه پناه می بریدم، در جبهه به خاک و خون غلتیدند. و به یاد رقیه حیاتی که در همان بماران ها شهید شد. امیدوارم روحشان به واسطه ی این قلم خوشنود باشد
پیراهنت که توی کمد ایستاده است گاهی ضریح خستگی خانواده است
من امتحان سخت که دارم به شانه هاش سر می نهم...و حس نفس هات ساده است
می افتد آستین تو چون ابر سرم وقتی درآن تزاحم مولکول و ماده است
از ترس محو بوی خوش آنرا نشسته است مادر و توی جیبش میخک نهاده است
هرچند من اجازه ندارم بپوشمش انگار دکمه هاش به رویم گشاده است
اما بزرگ تر که شوم چکمه هات را که رنگشان شبیه شب و ماه و جاده است
در خاکریز زندگی ام پام می کنم اینجا که در تهاجم مرگ و اراده است
بابا! برادران ترا ترس باختن بعد از تو باوراند که " جنگ استفاده است"
روزی برادران تو در شهر گم شدند از یادها گریخت که مسلم پیاده است
ترجیح می دهم که نپرسی که چفیه را مد از بهشت تا به کجا سوق داده است
یک روز می رسیم به هم ...شکوه می کنیم روزی که گردن سگ ها در قلاده است
تنها پناه زخم من این پیرهن ...که خون بعد از فرو نشستن خنجر شفا ده است
[ چهارشنبه 1390/07/06 ] [ 13:41 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
به مناسبت فرا رسیدن روزهای زیبای پاییز خوش خرام... یک مسمط بخوانید از منوجهری دامغانی عزیز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید الا همه آبستن و الا همه بیمار
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار
بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان تا خون برود از تنشان پاک به یکبار
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان وندر فکند باز به زندان گرانشان داند که بدان خون نبود مرد گرفتار
پیش آید و بردارد مهر از در زندان صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان
گل بیند چندان و سمن بیند چندان چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار
[ پنجشنبه 1390/06/31 ] [ 16:55 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام.
دعا می کنم امروز اخبار بهتری برسد به همه. این غزل هم بخاطر صباح گزی دوست دردانه ام که غزل جدید می خواست.
از بخت بد چقدر کبود آفریده است هرقدر سنگ تر شده بود آفریده است
مولکول های خون مرا ذوق دیدنت در حالتی شبیه جمود آفریده است
بعدن نگاه کرده خدا دیده جای دل یک خانه بی پلان ورود آفریده است
من خشت خشت پا به تماشایم، انتظار درخانه احتمال فرود آفریده است
ساعت نمی خری و خدا حین خلق من دل را یکی دو ثانیه زود آفریده است
آنسوی پرده دست به سر کرده ماه را این طرز رد شدن که شهود آفریده است
هی آفتاب گردان! سر در هوایی ات در من مترسکان حسود آفریده است
اصلا بعید نیست ندانی چه می کند با خرمن این جرقه که دود آفریده است
چشم ترا خیال من از فرط تشنگی قویی درآستانه ی رود آفریده است
می پرسم از خودم که خدا اشتباه را بعد از سرشتن تو چه سود آفریده است؟
من باید از تو .. از تو....نگویم
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
خدا ترا بیتی که می توان نسرود آفریده است
دستم نمی رسد به تو از پشت واژه آه لعنت بر این غزل که حدود آفریده است
[ پنجشنبه 1390/05/06 ] [ 4:1 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام. از دست این بلاگفا.. لطفا برای ثبت نظر بعد از نوشتن مطلب کلید f8 رو فشار بدید و عدد توی مستطیل رو وارد کنید. ممنون این هم یک غزل جدید
تو نیستی و پنجره ی باز کمتر است بر پشت بام جرات پرواز کمتر است
می خواهم اینکه حس کنم آزادم ای دریغ در لحن شعرم "اکتاویو پاز"* کمتر است
رژ می زنم به گونه ام این گونه هفته هاست مهمان شرم و شورِ به هم تاز کمتر است
دزدانه راه میروم این کوچه شاهد است در حالت قدم زدنم ناز کمتر است
پچ پچ کنان می آید ، تا راه کج کند همسایه -هیچ- کم شده، همراز کمتر است
رد می شود سگی و مرا دید می زند در خانه باز آدم سگ-فاز کمتر است
به پارک می زنم، ته سیگار بر لبم در برکه تف می اندازم....غاز کمتر است
- سل لام خانوم... ببین.... متلک گفتنش چه شد؟ انگار رسم عوض شده "ایجاز " کمتر است
سر می برم به بال خود این روزها که شهر زل می زنند در هم و آغاز کمتر است
بعد از تو سالها به دلم ماند عاشقی هندوی من! مسافر شیراز گم شده ست
* اکتاویو پاز شاعر و دیپلمات مکزیکی... این هم یه عکس ازش
[ چهارشنبه 1390/03/11 ] [ 13:38 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
من عاشق این زن و این غزلشم. شعر کوتاهیست البته. و شاید هم اصلش این نباشه. و نگاه کنید به این بیت شکوهمند: زمان گوید که هان گر برنخیزی/صلای مرگ برخیزد که برخیز
سحر با من درآميزد كه برخيز
من هرچه جستجو کردم بیشتر از این چند بیت ندیدم. شاید هم تنظیم شده برای اون تصنیف علیرضا قربانی. نمی دونم. اگر پیدا کردید به من هم خبر بدید. ممنون
[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 10:40 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام
این هم یه غزل جدید واسه شاکیا
چنین که می دهدم شانه ات بهانه به دست میان راه می افتم به گریه شانه به دست
تو دور می شوی و موج دامنت در چنگ چنان که دریا یی می رود کرانه به دست
حسود قد تو نخل از کنار راه گذشت گرفته یک سبد زرد دخترانه به دست
بلند می شوم ..از جای پات مکشوف است که کفش آمده از پات دلبرانه به دست
به خانه برگردم؟ کوچه ها چه می گویند؟ بدون تو ...و فقط چند خط ترانه به دست؟
و خواب هام پراست از پرنده ای بر نخل که آتش از جلوی چشم هاش لانه به دست..
کلاه... کفش... من این آدمم: خلی خوددار و قبض هام به طرزی موقرانه به دست
بدون تو همه چیزم ردیف تر شده است ردیف بودن ناواردی نشانه به دست...
زمان برای ترا جستن از کفم رفته ست بگو چه میدهدم جز غمت زمانه به دست؟
* * * * * * * * * * *
این ترانه رو هم ۳ شب پیش گفتم. یه سری اصطلاحات بومی داره مربوط به لنج. مثلا خن یعنی زیر عرشه...گرا دادن: گزارش عمق آب. جاشو: مرد دریا ... جهاز: لنج
دلم یه لنج شیکسته س، یه صخره رفته تو کارش تموم دریا میخواد تخته تخته از پا درآرش واسش نمونده کسی جز غروب دلش خوشه انگار به این یه جاشو که دود می کنه غماشو کنارش نفس نمی زنه غمباد گرفته راه گلوشو میخواد بمیره و از شروه خوندن اومده عارش میخوام یه وختا بگم لشکشون بیارنش اما میدم با دست خودم نم نمک تو دریا فشارش پریدن از رو خنش مرغا خیلی وخته که رفتن دلم خدا! دیگه راستی دراومده ست دمارش دارن نهنگا می رن سمت خشکیا که بمیرن غلط گرا دادن انگار به این جهاز و سوارش... [ یکشنبه 1390/01/28 ] [ 21:42 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
دلدار چو دید خسته و غمگینم - آمد خندان نشست بر بالینم
ادامه به سبك اس ام اس: هميشه تو مدرسه يادم دادن: 1سال=12ماه، 1ماه=4هفته، 1هفته=7روز، 1روز=24ساعت، 1ساعت=60دقيقه، ولي كسي بههم نگفت كه 1دقيقه،بي تو=1000 سال [ دوشنبه 1389/11/25 ] [ 2:10 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام. کتاب جدید من شامل بیست و یک غزل و یک مثنوی با عنوان "باروت حرف های پس از برف" چاپ شده.خیلی ها رو می شناختم و کتاب رو براشون پست کردم. خیلی ها را هم از نمایشگاه کتاب شناختم. یعنی دوستان جدیدی که کتاب رو در نمایشگاه دیده بودند. حالا دوستانی که می تونند برای توزیع کتاب بین شاعران شهر خودشون کمک کنند لطفا اینجا کامنت بگذارند و آدرس و شماره تلفنشون رو بدهند تا براشون پست کنم. با سپاس فراوان [ سه شنبه 1389/05/19 ] [ 18:15 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام. اين يه غزله كه چون به كتاب جديدم نمي رسه مي ذارمش اينجا .
خوردند نان گندم ده را كلانتران سگ ريختند بر سر ما استخوانتران
نخ ريختيم و چله كشيديم و دار ما محكم نبود بي گره ناتوانتران
مرگ آمد و سقط شد و لبخند ميزديم ما مردم نمرده به نا مردمان تران
برف از قضا به بام نشست و جدا شدند از بين ما بلندتران؛ نردبان تران
پيش از صدا به كوه رسيديم ، بي نفس هي ها! نفس چه فايده بعد از دوانتران
حقا كه جبرئيلكي از آسمان ما افتاده پشت بام شما بد اذان تران
تق تق بزن به تخته كه ميبارد آسمان تف ... تف به سر سلامتي استكان تران!
فصل بهار ميرسد اي كاش تر كنند از خون ما گلوي گناهي جوانتران
منصوره حكمت شعار- 16/6/13۸۷ [ جمعه 1387/07/26 ] [ 18:31 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |