|
تمشک
شعر و شعر و شعر
|
سلام... این غزل ادای دین من است به آن ها که وقتی بمباران می کردند بوشهر را و با بقیه ی همکلاسی هایم به سوله های توی حیاط مدرسه پناه می بریدم، در جبهه به خاک و خون غلتیدند. و به یاد رقیه حیاتی که در همان بماران ها شهید شد. امیدوارم روحشان به واسطه ی این قلم خوشنود باشد
پیراهنت که توی کمد ایستاده است گاهی ضریح خستگی خانواده است
من امتحان سخت که دارم به شانه هاش سر می نهم...و حس نفس هات ساده است
می افتد آستین تو چون ابر سرم وقتی درآن تزاحم مولکول و ماده است
از ترس محو بوی خوش آنرا نشسته است مادر و توی جیبش میخک نهاده است
هرچند من اجازه ندارم بپوشمش انگار دکمه هاش به رویم گشاده است
اما بزرگ تر که شوم چکمه هات را که رنگشان شبیه شب و ماه و جاده است
در خاکریز زندگی ام پام می کنم اینجا که در تهاجم مرگ و اراده است
بابا! برادران ترا ترس باختن بعد از تو باوراند که " جنگ استفاده است"
روزی برادران تو در شهر گم شدند از یادها گریخت که مسلم پیاده است
ترجیح می دهم که نپرسی که چفیه را مد از بهشت تا به کجا سوق داده است
یک روز می رسیم به هم ...شکوه می کنیم روزی که گردن سگ ها در قلاده است
تنها پناه زخم من این پیرهن ...که خون بعد از فرو نشستن خنجر شفا ده است
[ چهارشنبه 1390/07/06 ] [ 13:41 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
به مناسبت فرا رسیدن روزهای زیبای پاییز خوش خرام... یک مسمط بخوانید از منوجهری دامغانی عزیز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید تا دختر رز را چه به کارست و چه شاید الا همه آبستن و الا همه بیمار
تیغی بکشد تیز و گلو باز بردشان ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان وز پشت فرو گیرد و برهم نهد انبار
بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان پشت و سر و پهلوی به هم درشکندشان تا خون برود از تنشان پاک به یکبار
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان وندر فکند باز به زندان گرانشان داند که بدان خون نبود مرد گرفتار
پیش آید و بردارد مهر از در زندان صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان
گل بیند چندان و سمن بیند چندان چندانکه به گلزار ندیده است و سمن زار
[ پنجشنبه 1390/06/31 ] [ 16:55 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام.
دعا می کنم امروز اخبار بهتری برسد به همه. این غزل هم بخاطر صباح گزی دوست دردانه ام که غزل جدید می خواست.
از بخت بد چقدر کبود آفریده است هرقدر سنگ تر شده بود آفریده است
مولکول های خون مرا ذوق دیدنت در حالتی شبیه جمود آفریده است
بعدن نگاه کرده خدا دیده جای دل یک خانه بی پلان ورود آفریده است
من خشت خشت پا به تماشایم، انتظار درخانه احتمال فرود آفریده است
ساعت نمی خری و خدا حین خلق من دل را یکی دو ثانیه زود آفریده است
آنسوی پرده دست به سر کرده ماه را این طرز رد شدن که شهود آفریده است
هی آفتاب گردان! سر در هوایی ات در من مترسکان حسود آفریده است
اصلا بعید نیست ندانی چه می کند با خرمن این جرقه که دود آفریده است
چشم ترا خیال من از فرط تشنگی قویی درآستانه ی رود آفریده است
می پرسم از خودم که خدا اشتباه را بعد از سرشتن تو چه سود آفریده است؟
من باید از تو .. از تو....نگویم
... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...
خدا ترا بیتی که می توان نسرود آفریده است
دستم نمی رسد به تو از پشت واژه آه لعنت بر این غزل که حدود آفریده است
[ پنجشنبه 1390/05/06 ] [ 4:1 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام. از دست این بلاگفا.. لطفا برای ثبت نظر بعد از نوشتن مطلب کلید f8 رو فشار بدید و عدد توی مستطیل رو وارد کنید. ممنون این هم یک غزل جدید
تو نیستی و پنجره ی باز کمتر است بر پشت بام جرات پرواز کمتر است
می خواهم اینکه حس کنم آزادم ای دریغ در لحن شعرم "اکتاویو پاز"* کمتر است
رژ می زنم به گونه ام این گونه هفته هاست مهمان شرم و شورِ به هم تاز کمتر است
دزدانه راه میروم این کوچه شاهد است در حالت قدم زدنم ناز کمتر است
پچ پچ کنان می آید ، تا راه کج کند همسایه -هیچ- کم شده، همراز کمتر است
رد می شود سگی و مرا دید می زند در خانه باز آدم سگ-فاز کمتر است
به پارک می زنم، ته سیگار بر لبم در برکه تف می اندازم....غاز کمتر است
- سل لام خانوم... ببین.... متلک گفتنش چه شد؟ انگار رسم عوض شده "ایجاز " کمتر است
سر می برم به بال خود این روزها که شهر زل می زنند در هم و آغاز کمتر است
بعد از تو سالها به دلم ماند عاشقی هندوی من! مسافر شیراز گم شده ست
* اکتاویو پاز شاعر و دیپلمات مکزیکی... این هم یه عکس ازش
[ چهارشنبه 1390/03/11 ] [ 13:38 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
من عاشق این زن و این غزلشم. شعر کوتاهیست البته. و شاید هم اصلش این نباشه. و نگاه کنید به این بیت شکوهمند: زمان گوید که هان گر برنخیزی/صلای مرگ برخیزد که برخیز
سحر با من درآميزد كه برخيز
من هرچه جستجو کردم بیشتر از این چند بیت ندیدم. شاید هم تنظیم شده برای اون تصنیف علیرضا قربانی. نمی دونم. اگر پیدا کردید به من هم خبر بدید. ممنون
[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 10:40 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام
این هم یه غزل جدید واسه شاکیا
چنین که می دهدم شانه ات بهانه به دست میان راه می افتم به گریه شانه به دست
تو دور می شوی و موج دامنت در چنگ چنان که دریا یی می رود کرانه به دست
حسود قد تو نخل از کنار راه گذشت گرفته یک سبد زرد دخترانه به دست
بلند می شوم ..از جای پات مکشوف است که کفش آمده از پات دلبرانه به دست
به خانه برگردم؟ کوچه ها چه می گویند؟ بدون تو ...و فقط چند خط ترانه به دست؟
و خواب هام پراست از پرنده ای بر نخل که آتش از جلوی چشم هاش لانه به دست..
کلاه... کفش... من این آدمم: خلی خوددار و قبض هام به طرزی موقرانه به دست
بدون تو همه چیزم ردیف تر شده است ردیف بودن ناواردی نشانه به دست...
زمان برای ترا جستن از کفم رفته ست بگو چه میدهدم جز غمت زمانه به دست؟
* * * * * * * * * * *
این ترانه رو هم ۳ شب پیش گفتم. یه سری اصطلاحات بومی داره مربوط به لنج. مثلا خن یعنی زیر عرشه...گرا دادن: گزارش عمق آب. جاشو: مرد دریا ... جهاز: لنج
دلم یه لنج شیکسته س، یه صخره رفته تو کارش تموم دریا میخواد تخته تخته از پا درآرش واسش نمونده کسی جز غروب دلش خوشه انگار به این یه جاشو که دود می کنه غماشو کنارش نفس نمی زنه غمباد گرفته راه گلوشو میخواد بمیره و از شروه خوندن اومده عارش میخوام یه وختا بگم لشکشون بیارنش اما میدم با دست خودم نم نمک تو دریا فشارش پریدن از رو خنش مرغا خیلی وخته که رفتن دلم خدا! دیگه راستی دراومده ست دمارش دارن نهنگا می رن سمت خشکیا که بمیرن غلط گرا دادن انگار به این جهاز و سوارش... [ یکشنبه 1390/01/28 ] [ 21:42 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
دلدار چو دید خسته و غمگینم - آمد خندان نشست بر بالینم
ادامه به سبك اس ام اس: هميشه تو مدرسه يادم دادن: 1سال=12ماه، 1ماه=4هفته، 1هفته=7روز، 1روز=24ساعت، 1ساعت=60دقيقه، ولي كسي بههم نگفت كه 1دقيقه،بي تو=1000 سال [ دوشنبه 1389/11/25 ] [ 2:10 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام. کتاب جدید من شامل بیست و یک غزل و یک مثنوی با عنوان "باروت حرف های پس از برف" چاپ شده.خیلی ها رو می شناختم و کتاب رو براشون پست کردم. خیلی ها را هم از نمایشگاه کتاب شناختم. یعنی دوستان جدیدی که کتاب رو در نمایشگاه دیده بودند. حالا دوستانی که می تونند برای توزیع کتاب بین شاعران شهر خودشون کمک کنند لطفا اینجا کامنت بگذارند و آدرس و شماره تلفنشون رو بدهند تا براشون پست کنم. با سپاس فراوان [ سه شنبه 1389/05/19 ] [ 18:15 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
سلام. اين يه غزله كه چون به كتاب جديدم نمي رسه مي ذارمش اينجا .
خوردند نان گندم ده را كلانتران سگ ريختند بر سر ما استخوانتران
نخ ريختيم و چله كشيديم و دار ما محكم نبود بي گره ناتوانتران
مرگ آمد و سقط شد و لبخند ميزديم ما مردم نمرده به نا مردمان تران
برف از قضا به بام نشست و جدا شدند از بين ما بلندتران؛ نردبان تران
پيش از صدا به كوه رسيديم ، بي نفس هي ها! نفس چه فايده بعد از دوانتران
حقا كه جبرئيلكي از آسمان ما افتاده پشت بام شما بد اذان تران
تق تق بزن به تخته كه ميبارد آسمان تف ... تف به سر سلامتي استكان تران!
فصل بهار ميرسد اي كاش تر كنند از خون ما گلوي گناهي جوانتران
منصوره حكمت شعار- 16/6/13۸۷ [ جمعه 1387/07/26 ] [ 18:31 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
به نام خدا
سلام بعد مدت ها.... این همون داستانیه که تو جشنواره قلم طلایی اول شد.
بیمار جرات نمی کرد جواب بدهد. می ترسید فک بزند و مهره ها دوباره به هم بریزند. دکتر از بس از این طرف به آن طرف تخت رفته بود گیج و خسته شده بود. در حالی که نفس نفس می زد پائین تخت ایستاد و گوشی را از گردنش درآورد و کلافه پرت کرد روی میز معاینه: - باید بازش کنم...اینجوری نمی شه. بیمار صدای کشیده شدن پرده های مطب را شنید. دست چپ را با ناراحتی بالا آورد. دکتر توی دست چپش یک علامت منفی قرمز کشیده بود. این علامت معانی چندان پیچیده ای نداشت : مخالفم، نه، نیست، اشتباه و کلیه ی پاسخ هایی که جواب منفی داشترنگ رررنگ رترتررنگ رررنگ رنگ... دکتر دستمال را از روی چشمهایش باز کرده بود . □ روزهایی که نوبت آشپزی به برادر بزرگش می افتاد، خانه خلوت خلوت می شد. دخترها از خدا خواسته پی عشقشان می رفتند و مادر بلاخره تا ساعت 9 غیبش می زد. معمولاَ یک صندوق انگور از باغ چین های عموزاده می رسید و حتی توت توی حیات هم سایه ی خمیده ی خنکش را برگ به برگ جمع می کرد تا صدا، صدای دیگ و قابلمه باشد و بیمار توی زیرزمین بود. آنروز ها نمی دانستند بیمار است. خودش هم نمی دانست. دور و برش ر ا تا سقف طبقه به طبقه شیشه های رنگی پوشانده بود و به همه می گفت: ترکیب های اسیدی راآزمایش می کند برای بدست آوردن یک شکل از ترکیب های یونیزه شده ...و انقدر اصطلاحات علمی به ناف این جمله می بست که همه استغفار گویان ، ول کن قضیه می شدند. تنها برادر بزرگش می دانست که اینهمه انگور را نمی شود برای یک آزمایش توی اشل چپاند. همین هم بود که گهگاه استکان بر می داشت و می آمد روی سرپله می نشست . تکیه می داد به دیوار و صدایش را توی زیرزمین ول میکرد: یک ذره از اون ترکیب اسیدی بریز این تو...دلمون لک گرفته پاکم نمی شه. بیمار بی آنکه برگردد می خندید و می خندیدند. و برادر آهی از سر خوشی می کشید و با استکان می رفت به آشپزخانه. زن نمی گرفت. تا ظهر بوی یخنی با فس بلند و کشیده ی زود پز درآمده بود و دخترها به خانه بر گشته بودند. پروسه ی بیماری اش از مدت ها پیش آغاز شده بود و یادش نمی آمد از کی...شاید جایی درست مثل پای سفره ی یخنی! تلوزیون اخبار جنگ عراق را هر روز پای سفره شروع می کرد. معلوم نبود خانواده با ساعت اخبار غذا می خورد یا اخبار از ساعت غذا خوردن خانواده خبر دارد: گوینده صدایش را بالا آورد مثل وقتهایی که می خواهد اول یک خبر مهیج را شروع کند.: مهره های رژیم غاصب...رفتار های خشونت آمیز...جنایات اخیر....صلیب سرخ جهانی...پاره هایی از خبر به گوشش رسید. سر بلند کرد. تلوزیون سگ پلیسی را نشان میداد که قلاده اش در دست یک زن نظامی آمریکایی بود و صورت به صورت یک اسیر عراقی وحشیانه پارس می کرد . اسیر عراقی مردی میانسال بود که با دستان بسته روی زمین وسط دالان نشسته و مثل سگ می لرزید. لرزید... یک آن بعد او جای اسیر عراقی نشسته بود. سگ خرناسه های وحشیانه می کشید. با جریان تند و داغ نفسش در دوسانتی صورت او... کمی عقب رفت. سگ واق زد و اسیر عراقی تکان شدیدی خورد . دوربین هندی کم جابه جا شد و کادر از دست رفت...جشم هایش را بست و دوباره باز کرد... زن نظامی با موهای سیاه دم اسبی بود و تف...تف هایی که از دهان سگ با هر واق توی ظرف ترشی و روی صورت بیمار می نشست.مادر توی لیوان آب ریخت و حالا به جای پارس صدایی شبیه به چرخش و ریزش آب در چاه حمام شنیده می شد. ناگهان با وسواسی ناشناخته شروع به پاک کردن صورتش کرد. کادر برگشت . اسیر روی زمین افتاده بود و یک تکه از گوشت پایش در میان خون های روی زمین دیده می شد... دوربین دوباره اسیر راکه ضجه می زد گم کرد و کمر زیبای زن نظامی با اسلحه ی کمری... سگ وحشیانه واق می زد. بیمار عقب رفت . توی کاسه یک تکه گوشت بود...عق زد و خون بالا می رفت. □ - مادر قحبه، بی شرف...گفتم که نه! پس این علامت چیه؟ مگه نگفتم منو می کشه این نور بد مصب؟ نخ صدایش به درون گلو کشیده شد و رو به زوال رفت: ببند...مهره ها...آخ خ خ...مهره های لعنتیتیتیرینگ رینگ رینگ و آرام گرفت . حالا فقط صدای نفس های بلندش شنیده می شد. دکتر که صورتش پر ازلکه های ترس و هیجان و خستگی بود سعی کرد به خودش مسلط شود: چشم بند را آرام روی زمین رها کرد و گفت: -آروم باش! خواهش می کنم. باید معاینه ات کنم. اونجوری نمی شد. با دستمال کاغذی عرق را از روی پیشانی بیمار پاک کرد و نفس عمیقی کشید. گوشی را برداشت و آرام به گوش راست بیمار نزدیک شد صورتش حالت کسی داشت که می خواهد پروانه بگیرد: آها...خوبه...درد که نداری نه؟ اصلاَ تکونت نمی دم خیالت راحت باشه. □ دفعه های بعد که دختر را دیده بود سعی کرده بود مثل یک مرد بالغ رفتار کند. همه ی نامه هایی را که خیال داشت بنویسد از توی ذهنش پاک کرد و دقیق شد به حرف هایی که دوستانش درباره ی دختر ها می زدند... - نه بابا... اینم مث اون یکیاس... فقط نمی دونم چرا وقتی قهر می کنه دلم براش تنگ می شه...این خیلی مغروره...اونای دیگه نبودن. - دیوونه ای؟ دخترا از اینکه رنگ روبان موهاشونو هم بدونی حال می کنن... چه برسه به اینکه تو از پشت تلفن بهشون بگی : تاپی که تنته چه رنگیه... - سه بار...آره... سه بار بوسیدمش. ولی در میره . نمی دونم شایدم واقعاَ خیلی نجیبه... چه می دونم بابا! دوره ی این جور عشقایی دیگه سر اومده... کی باور می کنه که دوست دخترش فابریک خودشه؟ - حالا چه شکلی هس؟ چه شکلی بود؟ عادی... یک کمی زیبا...یک کمی بی خیال ...یک کمی شیطان و یک کمی با وقار. مثل خیلی های دیگر که از دبیرستان یه راست می روند توی کتابخانه تا ثابت شود خیلی هم به علم علاقمندند. توی کتابخانه خیلی چیزهای دیگر هم ثابت می شد. مخصوصاَ پشت آخرین ردیف کتابها...ردیف کتاب های سیاسی. درست وقتی متصدی پشت میزش نشسته بود . متصدی پشت میزش نشسته بود. دستی به موهاش کشید و راه افتاد. وسط راه پشیمان شد و کاغذ شماره تلفن را توی جیبش مچاله کرد.می خواست موقر و چیز فهم به نظر برسد...گفته بودند دخترهای خوددار نقطه ضعفشان سروشکل پسرها نیست. اطلاعات علمی خوبی داشت ولی از چی باید حرف می زد؟. دختر در حالی که کیفش را روی دوشش ثابت نگه می داشت از روی کتاب ها چشم برداشت و گوشه ی چشمی به سایه ای که نزدیک می شد نگاه کرد...قبلا هم بیمار را دیده بود. اخم کرد و زیبا تر شد. بیمار به دومتری دختر که رسید پا سست کرد و ایستاد. دست برد و از لای کتاب ها یکی را کشید. ورق زد و به برق کفش های سیاه دختر خیره شد. قفسه ها در آخرین ردیف بسیار نزدیک به هم و چسبیده به دیوار بودند. فضا ی بسته ای ایجاد شده بود. انقدر بسته که وقتی پا به پا می شدند یا کتاب ورق می زدند گردو خاک آغشته به بوی کتاب و کاغذ بلند شد و دختر به عطسه افتاد. وقتش بود. بود؟ لابد بود. □ - سویچ... سویییچ! سعی کرد فرکانس سوییچ دوم را کنترل کند و انگار ناگهان چیزی یادش امده باشد با شتاب لای کتاب را بست و از پشت میز بلند شد. نوار مغز را از روی میز برداشت و از در بیرون رفت. صدای منشی قبل از همه شنیده شد: دکتر !!! و این کلمه تکرار شد: دکتر ! آقای دکتر ! - مرخصن خانم!. متاسفم. باید برم. تنهایی امید دهنده بود. بیمار سعی کرد بدون اینکه سرش را تکان بدهد از گوشه ی چشم پریز تلفن را ببیند. دوشاخه از پریز در آمده بود... □ دستمالش را از جیب در آورد و خیلی مودب در حالی که به او خیره شده بود به سمتش دراز کرد: می خواهید؟ دستی که دستمال را گرفت وقتی توده ی هوا را جابجا کرد رگه هایی از عطری خنک به جا گذاشت . بطرز باور نکردنی بینی گرفتنش زیبا بود. فکر کرد توی کدام فیلم زنی به این زیبایی بینی گرفته است؟ دختر لبخند زد و سعی کرد از بین قفسه ها و بدن بیمار باریک شود و بگذرد. بدن بیمار کاملاَ داغ بود و از جایش تکان نخورد. حتی متوجه نشد که دختر برگشته و دستمال را دراز کرده : اوه ببخشید. دستمالتون. مرسی. ( پا به پا شده بود) خدافظ. ( تند تند پلک می زنن، لبخند می زنن، سرکج می کنن... پا با پا شدن هم بود؟ گفته بودند؟ ) به فکرش فشار نیاورد . حسش نتیجه می گرفت: پا به پا شدن هم جزء علامات است. دستمال را تا ایستگاه توی مشتش فشرده بود. می ترسید عطر خنک از لایش پرواز کند و در برود. در راه لای دستمال را گشوده بود تا آن را بو کند و ناگهان از دیدن چیز کوچک و لزج لای دستمال چیزی از ته معده اش به سمت سینه و گلو جوشید... دستمال را توی جوی آب انداخته بود. دستهایش را دیوانه وار به در و دیوار و لباس هایش می کشید. و به سرعت می دوید تا چیزی نبیند . درخت های سبز...سطل زباله های سبز...چراغ سبز ... الگانز پلیس...و دختر ها را که روپوش سبز پوشیده بودند و همه شان عطسه می کردند و از او دستمال می خواستند.. کنار جوب عق زد و سبز لزجی بالا آورد... □ :میگه مهره اس دکتر. عکسهاش چیزی نشون نمیدن... سکوت . دکتر نوار مغز را بالا گرفته بود و نگاه آدمی را داشت که نمی داند سویچ ماشینش را کجا گذاشته. - نه دکتر.... عدم تعادل حرکتی. عدم حرکت مایع گوش، عفونت ناحیه ی شیپوراستاش، ضعف و سرگیجه، تب و هذیان ... اینا که علائم یکی دو تا بیماری نیستن... جانم؟ سکوت . - اسکنش فردا حاضر می شه... ولی دکتر وضعیتش حاده... این بیمار رو در حالی اینجا اوردن که مث یه مومیایی سرتاپاشو باند پیچیده بودند و روی برانکار ثابتش کرده بودن. روی چشماشو بسته بود و توی دهنش یه تکه لاستیک چرخ بود. سکوت کوتاه. - بله لاستیک چرخ... می گه بوی لاستیک، بنزین و چیزایی شبیه به این باعث می شه ذهنش به طرف بوها و اشیایی که با اونها به ذهن متبادر می شن خطور نکنه.اوم م م ...و مدت هاست لب به غذا نزده... نزده بود. از کی؟ یادش نمی آمد ...همه اش تقصیر این دکتر دستپاچه ی چیز خل بود که تلفنش را از پریز بیرون نیاورده بود... لابد از وقتی که تلفن دیریریریرینگ ترینگ ریرینگ ریتیریتیرینگ ... خیلی از یادها جابه جا شده بودند...مثل مهره ها وقتی یه ضربه ی کوچیک بهشون می خوره...کی می دوه چه ساختاری پیدا می کنن ... همه چیز غیر یقینیه به جز احتمال... و خیلی از فایل های حافظه اش مثل کمد لباس به هم ریخته بودند. لعنت به روزی که دم در دانشگاه ساندویچ خورده بود از آن روز بیست و چهار روز می گذشت. - چی باشه؟ - چی داری؟ - سوسیس، همبرگر، هاداگ، هرچی بخوای - رفیقش پیشدستی کرد: مغزداری دو تا بذار . دمت گرم خوبم سرخش کن سسشم کم باشه. نشستند و نی های نوشابه را به دهن گرفتند. مردی با کت و شلوار عجیب و غریب عهد بوقش وارد شد و عدل روبه روی بیمار نشست. صاحب ساندویچی سفارش را آورده بود که گاز اول لای دندان هاش کلید شد. مرد لگوری انگشت های بی قواره ی درازش را لای موهاش فرو کرد و به حالت بدبخت ها آرنجش را روی میز تکیه داد. جای بخیه ی بزرگ و بد دوختی که تا گوشه ی ابرویش پایین آمده بود از زیر موها بیرون افتاد ... وناگهان چشمش به بیمار افتاد که روی بخیه میخ شده بود. مگسی روی زخم می پرید و می نشست. به اعتراض گفت: چیه دادا؟ تصادف مصادفی ندیدی؟ منو از دم چاله های یه متر و نیمی بهش زهرا برم گردوندن... چار تا بچه م دم تیر رفتن اونور... زنمم تو تیمارستونه... آها نیگا! دست برد موهایش را مستقیم از روی پیشانی برداشت و گودال عمیقی روی سرش پیدا شد. با پوزخندی که زد صورتش استحاله یافت و شبیه به بز کش آمد: نصف مغزمو احتمالا تو یه ساندویچی عین همینجا.. دکتر داد کشید: سماواتی! بدو بیا کمک... و سعی کرد به تنهایی بیمار را که دچار پرشهای تشنجی شدید شده بود با نهایت قدرتش مهار کند. در به طرفه العینی گشوده شد و منشی که زنی بلند بالا و چابک بود خودش را روی پاهای بیمار انداخت و دکتر آرامبخش را تزریق کردددرنگررنگ...رنگ ...رن ....گ! دیگر نشنید. تنها از پشت دخل دست های آشپز را دید که یک تکه مغز را جلز و ولز کنان زیر و رو می کند. ساندویچ از دستهای لرزانش رها شد. حس کرد زمین زیر پایش نرم است با شیارهایی شبیه شیارهای مغز و مویرگ های ریز خونی از لای شیار ها در هم فرو تنیده اند. به طرف دستشویی رفت. روی همه ی میزها نیم کاسه ی سری بود که مغز خونین و بخار آلود مشتی انسان در آن سرو شده بود. شیر دستشویی چرب، گرم و خونی بود... و وقتی زور زد که آن را بپیچاند زیر دستش یک تکه مغز وارفت . رنگ آب عین پیشاب بچه زرد شد... و با سر به زمین خورد. □ دوازده ساعت بعد در بخش خصوصی بیمارستان اعصاب و روان روی تختی با ملافه های سفید به هوش آمد و پرستار بالای سرش فوراَ طبق دستور پزشک تکه لاستیک چرخ شسته و استریزه شده را توی دهانش گذاشت. بوی تنتور ید در اتاق غالب بود و سرش را به دوار وا می داشت. روی دیوار روبه رو عکس کودک تپلی دید که با انگشت اشاره فرمان سکوت می داد. بچه که بود پدرش برایش یک دوچرخه خریده بود تا به جعبه ابزار او دست نزند. شم مکانیک را داشت و فورا پبچ و مهره ی همه چیز را وا می کرد. خواهر کوچکش جغجغه به دست در حالی که دندانهای شیری پیشینش تازه نیش زده بودند می خندید و دنبال دوچرخه راه می افتاد. پرستار پرسید: شیر؟ بیمار نالید و سعی کرد کف دستش را با علامت منفی نشان بدهد. پرستار در حالی که پیچ سرم را سفت تر می کرد با نگاه های مرددش او را کلافه می کرد: چی؟ و به دست چپ بیمار نگاه نمی کرد. دستش را رها کرددرنگ درردد نگ ردرنگ ررنننگ گ گ گ .. جغجغه را پرت می کرد و او دور می زد و آن را برایش بر می داشت و به دستش می رساند و او دوباره جغجغه را پرت می کرد. روزی که برای عمل می آوردندش می خندید و می گفت: - من این کلیه رو چیکار کنم؟ تو وقتی میری دستشویی ما سه تا حکم بازی می کنیم. سالی که تو از دستشویی می اومدی بیرون آس خشت دست هر کی بود اون اول می رفت تو.... این ها را با شیطنت در حالی که مادر عرقش را پاک می کرد به برادر بزرگ می گفت ... برادر بزرگ تر با همان صدای محجوب همیشگی اش در حالی که سعی می کرد خوشحال بنظر برسد گفته بود: من از کجا می دونستم که کلیه ی بزرگان به مزاج حقیرت سازگار نیست. پولشو که ندادی هیچ ، منتم سرم می ذاری؟ اصلن پسش بده می برم سر میدون ...یه افغانی ام که قیمت بذاره و ببره از این فلاکت بهتره. دیالیز...دیالیز.... هیچکس اورا برای دیدن این دستگاه نبرده بود. اما دیالیزش درد می کرد... دیالیز بالا می آورد و حس می کرد توی دیالیزش یک غده ی مویی در حال رشد است. دکتر آمده بود که سریع برود: رو به پرستار تند و تند دستور می داد: نه قدغنه قدغنه.... به هیچ عنوان... سعی کرد به بیمار لبخند بزند: خوبی؟ معلومه....بهترم می شی.... پرستار رو به دکتر با صدایی عشوه آلود غر زد: دکتر همه ش داره هذیون می گه: شیر... مهره... دوچرخه...دیالیز... سایکوی این شکلی ندیده بودم. دکتر که از دخالت های اضافی پرستار آشکارا جان به لب شده بود با حرکت سریعی گوشی را توی گوشش گذاشت و گفت: آنتی بیوتیک هر شش ساعت... یادتون نره...سکوت یادتون نره...کسی با عطر وارد نشه...یادتون نره خانم... گل نیارن و احدی از خدماتی ها با لباس سبز وارد نشه... پرستار ترسیده و حیران چشمی گفت و کمک کرد تا تخت را به حالت عمودی در بیایدررررررررد. دکتر روی صندلی نشست و دستش را با مهربانی روی پیشانی بیمار گذاشت و با انگشت شست زیر چشمش را پایین کشید. و نگاه کنجکاو و مایوسش راا دقیق دوخت به چشمهایش. مچ دستش را گرفت و آستینش را بالا زد تا نبضش را ببیند. گویی به چک آپ عادت داشته باشد...شاید چون نمی دانست چه باید بکند پیشگیری از هر تغییر بیولوژیک معمولی را الزامی می دانست... بیمار ناله کرد: مهره هاش آبی...و قرمز مخلوطن...یک در میون.... دکتر مچ بیمار را گشود و به علامت منفی قرمز که در اثر تعرق کمرنگ شده بود خیره ماند. سپس نا شکیبا به گوشی تلفنی که روی میز گذاشته بود نگاهی انداخت و خطاب به پرستار گفت: به سوپروایزر بگید دکتر امشب می رسه. به محض رسیدن اجازه ی معاینه دارند و اگر تجویز دارو یا تغییر دز دادند حتماَ اعمال بشه. بگید این دستور خود منه. باند دور پای بیمار را آهسته باز کرد و چکش کوچکش را از توی جعبه یبیرون آورد. - بفرمایید بیرون لطفاَ در به آهستگی بسته شد . بیمار نالید: دکتر ....چیکار ...می کنی؟ - مواظبم ...نترس... - نه دکتر مهره هام.... شما متوجه حال من نیستین؟ داشت به گریه می افتاد که بختش گفت و گوشی با ویبره های کشیده ای روی میز شروع به لغزش کرد. دکتر صورتش را آماده کرده بود تا حرف های امیدوار کننده واقعاَ قالب شوند ولی با صدای ویبره گوشی را برداشت و با گامهایی شتابناک و سبک از در بیرون رفت: سلام دکتر... نه همونطوریه...نه دکتر...معلومه که ضروریه...یعنی من پرسنالیتی رو تشخیص نمیدم؟ شوخی می کنید... و از در بیرون رفته بود. □ بیمار جرات نمی کرد جواب بدهد...می ترسید فک بزند و گلوله های اشک به هم بریزندش. دوسال می گذشت. و پشت شیشه های لعنتی ترکیب های یونیزه.... یک جغجغه ی رنگ و رو رفته پیدا کرده بود. تکانش نمی داد می ترسید مهره ها به هم بریزند . سرش را تکان داد و لبخند دخترک بیست ساله از جلوی چشمش گذشت... : این آس خشت منه ....بیا بیرون! سرش را تکان داد و حس کرد چیزی توی سرش به هم می ریزددرنگررنگگرنگ رنگ... وحشت برش داشته بود. □ دکتر روبه روی بیمار ایستاد و دهانش باز ماند. روی زمین میان باند های وارفته افتاده بود ... لبخندی صورتش را پوشانده بود و از جایی روی سرش مهره های کوچک رنگین فوران میکرد.چکش معاینه روی میز افتاده بود.باد پرده ها را به هم می زد و کرکره صدای کر کننده ای داشترقررقرررقررررررر . [ پنجشنبه 1387/02/05 ] [ 11:22 ] [ منصوره حکمت شعار ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |